|
فرفره هاي بي باد
(فيلمنامه كوتاه)
سكانس اول ـ صحنه
1
روز ـ داخلي ـ راهروي دانشگاه
آزاده دوان دوان
از پله ها پائين مي آيد و صدا مي زند .
آزاده : حامد
…
حامد
حامد : ( برمي
گردد ) سلام
ـ : ( نفس زنان )
سلام …
چطوري ؟
ـ : بدنيستم ، مقالمو خوندي تو آفتاب يزد امروز ؟
ـ : دست بردار حامد ، تو كه باز دنبال اين كارايي ! ، مگه قرار نبود به فكر زندگي
باشي ؟
ـ : خوب به فكر
زندگي ام ديگه ، مگه اينكه آدم راجع جامعش حرف بزنه زندگي نيست ؟
ـ : چرا هست ، ولي
بيشتر زندگي مردمه تا زندگي خودت .
ـ : بابا خب ما هم
مردميم ديگه ( با خنده )
ـ : تو كه حرف
خودتو مي زني ـ آقاي اصلاحات ، فردا كتاب منو بيار امتحان دارم .
ـ : باشه خانم
احساسات ! ، رو چشمم
ـ : شب به هم زنگ
بزن ( در حال رفتن )
ـ : چاكريم ( با
خنده )
آزاده مي رود ،
حامد كمي مي ايستد ، لبخندش سرد مي شود .
سكانس اول ـ صحنه 2
روز ـ داخلي ـ كارگاه چوب
حامد و سعيد مشغول
كار هستند . هر كدام پشت يك ميز ، كارهايي با چوب انجام مي دهند .
حامد : بالاخره
مشكلت با استاد صادقي حل شد ؟
سعيد : آره بابا ـ با هم كنار اومديم .
ـ : آخرش آزادي با
آزادي يا آزادي بي آزادي ( با خنده )
ـ : اي بابا ،
مشكل ما تو جهان سوم اينه كه هميشه كلي داد و بيداد راه ميندازيم كه آزادي ...
آزادي ، و قتي بهش مي رسيم مي گيم كو آزادي ، كو آزادي ؟؟
ـ : آخه سعيد ،
اون آزادي ، آزادي اصيل نيست ، آزاديه كه قدرت تفسير كرده .
ـ : خب قاعدة هر
كي يه تفسيري از آزادي داره .
ـ : آره ولي اون
اصيل تره كه به اصول مدنيت نزديك تر باشد .
ـ : يافت مي شود
گشته ايم ما ( با خنده )
ـ : ( حامد دستگاه
را روشن مي كتد ) همينه كه باعث ميشه آزادي زوري نتيجه معكوس ميده و مردم شروع
ميكنن به ….
( صداي حامد ديگر شنيده نمي شود ـ او چوب را به اره برقي نزديك كرده و تنها صداي
برخورد چوب و اره برقي به گوش مي رسد ولي همچنان حامد مشغول حرف زدن است )
نماهايي بسته از
اره و براده هاي چوب كه به اطراف پرتاب مي شود .
دستي دستگاه را
خاموش مي كند .
ادامه
…
نمايي باز از
كارگاه خالي ـ سكوت مطلق حكمفرماست ـ صداي جارويي به گوش مي رسد .
پيرمردي مشغول
جارو كردن براده هاي چوب در كارگاه است .
سكانس اول ـ صحنه 3
شب ـ خارجي ـ خيابان
باران مي بارد ـ
حامد از كنار خيابان مي گذرد و يقة كتش را بالا گرفته ، يك مرد و دو بچه كنار
خيابان زير سايه بان مغازه اي نشسته و پتوي پاره اي دور خود كشيده اند حامد رد مي
شود بعد از چند قدم برمي گردد و به آنها نگاهي مي اندازد ـ به راه خود ادامه مي دهد
.
لحظاتي بعد
كاغذهاي رنگي روي زمين نظرش را جلب مي كند .
ايران براي همه
ايرانيان ـ حامد بي اختيار سرش را به عقب برمي گرداند و لحظاتي بعد به راه خود
ادامه مي دهد .
سكانس دوم ـ صحنه 4
روز ـ داخلي ـ راهروهاي دانشگاه
حامد در راهروي
دانشگاه راه مي رود ، سعيد به او مي رسد و دستش را روي شانه حامد مي گذارد .
سعيد : سلام
حامد : سلام ، چه
خبر ؟
ـ : هيچي بازم
پيروز شدن ، تقريباً مثل هميشه .
ـ : كي پيروز شد ؟
ـ : مگه خبر نداري
؟
ـ : نه ، چي رو ؟
ـ : بع ، بابا
ديروز جلسه تريبون آزاد بهم خورد !
ـ : بهم خورد ؟!
يعني چي ؟!
ـ يعني اينكه
برگزار نشد ! يعني نزاشتن برگزار بشه !
ـ : كي نزاشته ؟
براي چي ؟
ـ : يه جوري حرف
مي زني كه آدم شك مي كنه دانشجوي اين دانشگاهي ! كي هميشه جلسات رو بهم مي زند ؟
حامد كه تا حال
مشغول راه رفتن با سعيد بود ، مي ايستد ، كمي مكث مي كند و در خلاف جهت حركتشان به
آن سوي راهرو مي دود .
سعيد : وايسا حامد
؟ كجا ، وايسا ببينم
……
سكانس دوم ـ صحنه 5 ( ادامه )
روز ـ داخلي ـ مقابل اتاق بسيج دانشجويي
حامد در اتاق بسيج
را با عصبانيت باز مي كند ( اتاق ساده با دو ميز و وسايل متحقر ـ عكسهايي از امام ،
شهدا بر ديوار است)
جواني پشت ميز
مشغول صحبت با تلفن است . با ورود حامد با سر به او سلام مي كند .
جوان با تلفن :
آره آره ، سعي كنيد همه جا نصب كنيد ، بچه ها رو هم شفاهي دعوت كنيد …
ممنون …
باشه …
باشه من هماهنگ مي كنم …
خداحافظ
بسيجي گوشي تلفن
را مي گذارد و رو به حامد مي كند .
بسيجي : به به ،
سلام آقاي بحري
…
حال شما چطوره ؟
حامد : جالبه ،
جلسه بهم مي زنين كه جلسه بزارين ؟
ـ : منظورت رو نمي
فهمم …
ها راجع به ديروز مي گي …
برادر من ، تو خودت بهتر مي دوني كه تو اين جلسات به اصطلاح تريبون آزاد شما ، چه
حرفهايي زده مي شه ، خودت مي دوني كه چه كسايي با چه عقايدي ميان تو اين برنامه ها.
ـ : مگه شما متولي
دانشگاهيد ، ( حامد از جايش بلند مي شود ) مگه مسئول نظارتيد؟
ـ : ( با حالتي
عصبي ) نه آقاي بحري ، متولي دانشگاه نيستم ولي نسبت به مملكتمون احساس دين مي كنيم
، متولي اونهايي هستيم كه واسه بنده و جنابعالي تيكه تيكه شدن .
( با آرامش )
ضمناً جلسه رو بهم نزديم : خيلي محترمانه از بچه ها خواستيم كه برنامه رو به دلايلي
كه خودتون مي دونيد برگزار نكنند ، شماها هميشه دنبال ضد قهرمان هستيد ، تو
افكارتون دنبال كسي مي گرديد كه با چوب بياد و جلسه رو بهم بزنه
…
نه عزيز من ، ما
هم انسانيم ، چرا اينطوري فكر مي كنيد ؟
ـ : تموم اونهايي
هم كه شما اين تهمت ها رو بهشون مي زنيد علاوه بر اينكه انسانند ، بچه هاي همين
انقلابند ، همشون عاشق امامند ، همشون واسه اين خاك جون ميدن .
ـ : ( حرف حامد را
قطع مي كند ) مي دونم ، مي دونم ، ولي مي خوان آزاد باشن ، آزادي چيه ؟
اين آزادي كه شما چماقشو هر روز مي زنين تو سر ما از كجا اومده ؟
موقعيكه من تو
انديمشك داشتم استخوانهاي خرد شده برادر مو تو گوني مي ريختم كجا بوده ؟
حالا با جلسه اي
كه توش پره از خانم كوچولوهاي جامعه مدني و آقا پسرهاي دموكرات مي خواين به آزادي
برسين ؟ برادر من ، كمي واقع بين باش نود درصد اونهايي كه دنبال شما شعار آزادي
آزادي مي دن ، تو عمرشون يك كتاب هم نخوندن ، نه اسلام رو مي شناسن ، نه مدنيت رو
نه حتي اصول اوليه جامعه رو !
اينا دنبال چيز
ديگن ، آقاي بحري ، عضو فعال انجمن اسلامي ، چرا خود تو نو نردبون عناصري مي كنيد
كه نهايت سوء استفاده رو از افكارتون مي كنن ؟
وقتي مي بينم دختر
و پسرهاي 17 و 18 ساله دبيرستاني از آزادي و مردم و جامعه صحبت مي كنن از هر چي
آزادي و جامعه است حالم بهم مي خوره !
…
بسيجي كه تا بحال
ايستاده بود روي صندلي مي نشيند و ادامه مي دهد :
بسيجي : ميدونم باز هم ما محكوميم ، محكوميم به اينكه 8 سال واسه همين مردمي كه
الآن آزادي مي خوان تو بدترين شرايط مقاومت كرديم و از آزادي خودمون گذشتيم .
محكوميم چون جنگ
تموم شده و ديگه نيازي به ما نيست !
يخچال فريزر تو
بگير ، برو گمشو ، ديگه لازمت نداريم
…
اشك در چشمان
بسيجي حلقه مي زند ـ ادامه مي دهد :
بسيجي : نه برادر
آدرس رو عوضي اومدي ( بلند مي شود و فرياد مي زند )
اينجا مقر گروه
فشار نيست ، اينجا ميعادگاه عشقه .
حامد از روي صندلي
بلند شده و به سمت در مي رود ، جوان بسيجي همچنان فرياد مي زند :
بسيجي : به هم
قطارات بگو ! اينجا نهايت ايمانه
…
سكانس دوم ـ صحنه 6
شب ـ داخلي ـ اتاق حامد
اتاق تاريك است و
تنها تلويزيون كوچكي روشن است ، ديوارها با عكس هاي محمد خاتمي ، علي شريعتي ، امام
، عبدالله نوري ، ميرحسين موسوي و تعدادي ديگر پوستر تزئين شده .
حامد پشت ميزش
خوابيده است ـ كنار دستش تصاويري از تشيع جنازه شهدا و تفحص شهدا و عكسهاي شهدا به
چشم مي خورد .
سكانس سوم ـ صحنه 7
روز ـ خارجي ـ
نزديك كوي دانشگاه تهران (
Slow Motin
)
همهمه و شلوغي ،
گرد و خاك همه جارو گرفته ، عده اي با لباسهاي سياه با چوب مشغول زدن دانشجويان
هستند ، پرچمهايي كه بر روي آن شعارهايي در اعتراض به تعطيلي روزنامه سلام هست به
چشم مي خورد دو نفر ، دانشجويي را به شدت ضرب و شتم مي كنند ، دختري آنطرف تر جيغ
مي كشد و بر سر و روي خود مي زند ـ حامد از راه مي رسد ، كتابهايش را به كناري مي
اندازد و به سمت آنها مي رود ، سعي دارد دانشجوي زخمي را نجات دهد ، با تلاش حامد ،
دانشجوي مضروب با سر و صورتي خونين از محل فرار مي كند ، ( تأكيد به روي فرفره هاي
رنگي كه روي زمين افتاده ) حامد در حال فرار به زمين مي خورد ، مرد سياه پوش ديگري
از راه مي رسد ، هر سه حامد را به شدت مضروب مي كنند
…
( كليه نماها به
صورت Slow
Motion
)
سكانس سوم ـ صحنه 8
روز ـ خارجي ـ خيابان
آزاده در حال
دويدن به سويي است. ( نماهايي مختلف از او را در حال دويدن )
او خود را از لا
به لاي جمعيت عبور مي دهد و هراسان مي دود .
نماهايي از حامد
كه توسط چند نفر داخل برانكارد گذاشته مي شود .
آزاده همچنان مي
دود .
برانكارد را بلند
مي كنند ، آزاده نزديك حامد شده است ، حامد را صدا مي زند ، حامد برمي گردد ،
آزاده نزديك او مي
ايستد ، حامد را نگاه مي كند ، حامد لبخند مي زند ـ اشك در چشمان آزاده حلقه زده ،
حامد را سوار آمبولانس مي كنند ، آزاده مي گريد ، آمبولانس حركت مي كند ، آزاده
همچنان ايستاده است !
سكانس چهارم ـ صحنه 9
شب ـ خارجي ـ خيابان
آزاده در پياده رو
راه ميرود ، انگار به چيزي فكر مي كند ، ناگهان شمعي روشن را گوشه پياده رو مي بيند
، كمي جلوتر شمعي ديگر و شمعي ديگر ، آزاده با تعجب و كنجكاوي شمعها را دنبال مي
كند به كوچه اي ديگر مي پيچد ، كمي جلوتر يك دايره از شمع روشن است ! او با تعجب
جلو مي رود ، يك بسته كادو شده وسط دايره است ، آزاده با دو دلي خم مي شود و بسته
را برمي دارد ، كسي پشت او مي آيد .
حامد : تولدت
مبارك ( چهره حامد بانداژ شده است )
آزاده بر مي گردد
،
آزاده : حامد
…
حامد : گفتم تولدت
مبارك !
آزاده : ( با تعجب
و خوشحالي ) مرسي حامد ، واقعاً غافلگير شدم .
( كنار او مي
نشيند )
حامد : خوشحالم .
خب نمي خواي از من تشكر كني ؟
آزاده : حامد ، به
خدا خيلي خوشحالم ، واقعاً ممنون .
حامد : خواهش مي
كنم .
آزاده : اصلاً فكرشم نمي كردم .
حامد : خب ، با من
كاري نداري ، من بايد برم ( بلند مي شود )
آزاده : بيا بريم
خونه ، خب الآن كجا مي خواي بري ؟
حامد : مرسي ،
بايد برم ، بازم تولدت مبارك ـ خداحافظ
آزاده فقط نگاه مي
كند و زير لب مي گويد : خداحافظ
آزاده كادو را با
هيجان باز مي كند ـ يك كتاب و يك كارت تبريك است . كتاب ( آزادي و قانون ـ تقابل دو
اصل ) مي باشد .
آزاده با عجله
كارت را باز مي كند ، داخلش را مي خواند :
فرفره هاي بي باد
، باد بادكي كه افتاد ، يعني كه اين بي نفس ، هواي تازه مي خواد
…
تولدت مبارك ـ
حامد
آزاده كارت را لاي
كتاب مي گذارد . به شمعها نگاه مي كند .
سكانس پنجم ـ صحنه 10
روز ـ داخلي ـ راهروهاي دانشگاه ( مقابل تابلو اعلانات )
مقابل تابلو تعداد
زيادي از دانشجويان دختر و پسر ايستاده اند ، حامد و دوستش سعيد از راه مي رسند ،
حامد به زور خودش را جلو مي اندازد تا تابلو را بخواند ، حامد به سختي اعلاميه روي
تابلو را مي خواند :
همايش آزادي از منظر دين
سخنران : سعيد حجاريان
مكان : ميدان انقلاب ـ دانشگاه تهران
حامد به سمت محمد
برمي گردد …
سعيد : چيه ؟ وام
ميدن ؟
حامد : همايش
آزادي از منظر دين ، امروز ساعت 3 ! ميدان انقلاب
سعيد به ساعتش
نگاهي مي اندازد و با خنده مي گويد :
ـ : يك ساعت ديگه
، آن دو دوباره به سمت خروجي دانشگاه حركت مي كنند
…
حامد : بايد
برنامه جالبي باشد ( در فكر است )
سعيد : د مگه تو امروز نبايد بري خونه آزاده اينا .
حامد با مكث
…
سرش را تكان مي دهد و مي گويد : چرا ، چرا
سكانس پنجم ـ صحنه 11
روز ـ خارجي ـ خيابان مقابل دانشگاه
حامد به سمت
خيابان راه مي رود ، تشويش و دودلي در چهره اش كاملاً مشهود است ، مكرراً ساعتش را
مي بيند …
يك تاكسي جلو ايستاده راننده اش
فرياد مي زند : آزادي يه نفر آزادي ، حامد به آن سو مي رود .
حامد حالا كاملاً
به ماشيني كه فرياد مي زند : آزادي ، نزديك شده ، او مي ايستد ، كمي فكر مي كند ،
يك تاكسي از كنار او مي گذرد ، حامد داد مي زند : انقلاب ، تاكسي مي رود ، چندين
تاكسي رد مي شوند ولي هيچكدام نمي ايستند ، جامپ كاتهايي از حالتهاي مختلف حامد ـ
كنار جوب ، تكيه به ماشينهاي كنار خيابان .
در حال راه رفتن
و …
سكانس ششم ـ صحنه 12
شب ـ داخلي ـ اتاق حامد
حامد در پشت ميزش
مشغول نوشتن چيزي است ، تغييراتي در چهره اش نشان از گذشت زمان دارد ، لحظاتي بعد
پاكتي را كه گوشة ميز است برميدارد ، كارتي از داخل آن خارج مي كند :
خانه اي ساخته
ايم سايه بانش همه عشق ، سنگ فرشش
…
آزاده و رامين
اشك در چشمان حامد
حلقه زده ، كارت را سرجايش گذاشته و به كناري مي گذارد .
حالا كاملاً
اشكهايش بر چهره نمايان است ، كتابي از روي كتابهاي انباشته شدة روي ميزش برمي دارد
و شروع به خواندن مي كند :
عكس هاي يادگاري
با جامعه مدني
پايان
|